پیدا





پیرزن میخوام

درخواست حذف اطلاعات

یکی از پیرزن های همسایه از خونه تنها بچه ش که دخترشه قهر کرده بود و دم در حیاطشون نشسته بود. این پیرزن خیلی هم به چای علاقه داره، رفته بودم توی کوچه که برم خونه خواهرم، دیدمش، صدام زد، یواش حرف میزد، گفت چای داری بیام خونه تون بخورم؟ بیچاره از ترس یواش حرف میزد و میخواست بیاد خونه ما تا دخترش نبینه که توی کوچه نشسته و ی براش چای آورده گفتم آره بیا خونه، اومد خونه و هی میگفت به ی چیزی نگیا، گفتم باشه اقا پسرمونم تازه اومده بود، براش چای درست کرد و آورد، منم براش شیرینی آوردم و نشستم پیشش باهاش صحبت می و وسایل ناهار رو آماده می . بعد دیدم روسریش لکه خون داره ازش پرسیدم گفت دستم زخم شده بود لابد واسه اونه، یک روسری بهش دادم و روسریش رو گرفتم بردم براش شستم. انداختم روی بند، بعدش براش میوه آوردم پوست گرفتم و بهش دادم. و صبر کردیم که روسریش خشک بشه. بعد از این که کلی صحبت ، روسریش که خشک شده بود رو براش آوردم، پوشید و بلند شد که بره، کلی هم تشکر کرد و دعای خیر برام میکرد. خلاصه هرچی اصرار که واسه ناهار بمونه، نموند و رفت. ظهر که شوهرم اومد خونه بهش گفتم من پیرزن میخوام، که پیشم بمونه آخه علاقه خاصی به قدیمی ها دارم و حوصله حرف زدن باهاشون هم دارم شوهرمم که خنده ش گرفته بود گفت حالا میرم بازار پیدا میکنم برات می م.